ای خواجه تو عاقلانه میباش
چون بیخبری ز شور اوباش
۱آن چهره که رشک فخر فقرست
با ناخن زشت خویش مخراش
۲آن بت به خیال درنگنجد
بتها به خیال خانه متراش
۳جمله بت و بت پرست چون اوست
غیر کل و جمله چیست جز لاش
۴نی فهم کنند خلق این را
نی دستوری که دم زنم فاش
۵این ماش برنج احولانست
ور نی نه برنج هست و نی ماش
۶پایانها را کجا شناسند
چون پوشیدست رشک روهاش
۷گر میدزدی ز زندگان دزد
ای دزد کفن به شب چو نباش
۸اما ز قضاست مات من مات
هم حکم قضاست عاش من عاش
۹خامش که ز شب خبر ندارد
آن کس که به روز خورد خشخاش
۱۰