عیسی روح گرسنهست چو زاغ
خر او میکند ز کنجد کاغ
۱چونک خر خورد جمله کنجد را
از چه روغن کشیم بهر چراغ
۲چونک خورشید سوی عقرب رفت
شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ
۳آفتابا رجوع کن به محل
بر جبین خزان و دی نه داغ
۴آفتابا تو در حمل جانی
از تو سرسبز خاک و خندان باغ
۵آفتابا چو بشکنی دل دی
از تو گردد بهار گرم دماغ
۶آفتابا زکات نور تو است
آنچ این آفتاب کرد ابلاغ
۷صد هزار آفتاب دید احمد
چون تو را دیده بود او مازاغ
۸زان نگشت او بگرد پایه حوض
کو ز بحر حیات دید اسباغ
۹آفتابت از آن همیخوانم
که عبارت ز تست تنگ مساغ
۱۰مژده تو چو درفکند بهار
باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ
۱۱کرده مستان باغ اشکوفه
کرده سیران خاک استفراغ
۱۲حله بافان غیب میبافند
حلهها و پدید نیست پناغ
۱۳کی گذارد خدا تو را فارغ
چون خدا را ز کار نیست فراغ
۱۴صد هزاران بنا و یک بنا
رنگ جامه هزار و یک صباغ
۱۵نغزها را مزاج او مایه
پوستها را علاج او دباغ
۱۶لعلها را درخش او صیقل
سیم و زر را کفایتش صواغ
۱۷بلبلان ضمیر خود دگرند
نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ
۱۸بس که همراز بلبلان نبود
آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ
۱۹