گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
۱گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
۲هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
۳بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
۴آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم
۵