گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
۱بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم
۲من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم
۳چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
۴آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
۵باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست
درهای معانی که در رشته دم سفتم
۶