سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
در بادیه مردان محوست تو را جم جم
۱در عالم پرآتش در محو سر اندرکش
در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم
۲زیر فلک ناری در حلقه بیداری
هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم
۳هر رنج که دیدهست او در رنج شدیدست او
محو است که عید است او باقی دهل و لم لم
۴سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم
کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم
۵کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا
کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم
۶ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس
هر چیز به اصل خود بازآید می دانم
۷رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی
کو آب حیات آمد در قالب همچون خم
۸شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو
در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم
۹