شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
۱ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
۲باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
۳یک لحظه بری رختم در راه که عشارم
یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم
۴گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی
کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
۵در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه
این پهلو و آن پهلو بر تابه همیسوزم
۶بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو
در ظلمت شب با تو براقتر از روزم
۷بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم
۸