از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
۱آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
۲آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
۳امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
۴رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
۵وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
۶یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
۷از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
۸بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
۹خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
۱۰تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
۱۱هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
۱۲جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم
۱۳