امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
۱در عشق تو از عاقله عقل برستیم
جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
۲در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم
وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم
۳گفتند در این دام یکی دانه نهادهست
در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
۴امروز از این نکته و افسانه مخوانید
کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
۵چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما
کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
۶باده ده و کم پرس که چندم قدح است این
کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم
۷