چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
۱از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
۲ای طالب بو بردن شرط است به مردن
زنده منگر در من زیرا نه چنانم
۳اندر کژیم منگر وین راست سخن بین
تیر است حدیث من و من همچو کمانم
۴این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من
بازار جهان در به کی مانم به کی مانم
۵وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی
دارمش نگوسار از او من نچکانم
۶ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را
کز بحر بدان قطره جواهر بستانم
۷چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر
بر چرخ وفا آید این ابر روانم
۸در حضرت شمس الحق تبریز ببارم
تا سوسنها روید بر شکل زبانم
۹