ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
۱می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت
ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم
۲چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم
در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم
۳هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم
وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم
۴بشنو خبر بابل و افسانه وایل
زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم
۵معذور همیدار اگر شور ز حد شد
چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم
۶آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم
چون دست بشویی ز من انگشت گزانم
۷آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم
۸وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم
۹وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی
من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم
۱۰در روزن من نور تو روزی که بتابد
در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم
۱۱این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو
تا بازنیابد سبب اندیش نشانم
۱۲