صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
۱پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
۲روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
۳خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
۴زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
۵این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
۶خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
۷خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
۸گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
۹گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
۱۰ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم
۱۱