چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
۱ضمیر همدگر دانند یاران
نباشم یار صادق گر ندانم
۲چو آب صاف باشد یار با یار
که بنماید در او عکس بنانم
۳اگر چه عامه هم آیینههااند
که بنماید در او سود و زیانم
۴ولیکن آن به هر دم تیره گردد
که او را نیست صیقلهای جانم
۵ولی آیینه ای عارف نگردد
اگر خاک جهان بر وی فشانم
۶از این آیینه روی خود مگردان
که می گوید که جانت را امانم
۷من و گفت من آیینهست جان را
بیابد حال خویش اندر بیانم
۸خمش کن تا به ابرو و به غمزه
هزاران ماجرا بر وی بخوانم
۹