مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
خرابم بیخودم مستِ جنونم
۱مرا از کاف و نون آورد در دام
از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم
۲پریزاده مرا دیوانه کردهست
مسلمانان که میداند فسونم ؟
۳پری را چهرهای چون ارغوان است
بنالم کارغوان را ارغنونم
۴مگر من خانهی ماهم چو گردون ؟
که چون گردون ز عشقش بیسکونم
۵غلط گفتم مزاجِ عشق دارم
ز دوران و سکونتها برونم
۶درونِ خرقهی صدرنگِ قالب
خیالِ بادشکلِ آبگونم
۷چه جای باد و آب است ای برادر ؟
که همچون عقلِ کلی ذوفنونم
۸ولیک آنگه که جزو آید به کلش
بخیزد تلِ مُشک از موجِ خونم
۹چه داند جزو راه کلّ ِ خود را ؟
مگر هم کل فرستد رهنمونم
۱۰بکِش ای عشقِ کلی جزوِ خود را
که این جا در کشاکشها زبونم
۱۱ز هجرت میکشم بارِ جهانی
که گویی من جهانی را سُتونم
۱۲به صورت کمترم از نیم ِذره
ز روی عشق از عالم فزونم
۱۳یکی قطره که هم قطرهست و دریا
من این اشکالها را آزمونم
۱۴نمیگویم من این، این گفتِ عشق است
در این نکته من از لایعلمونم
۱۵که این قصه هزاران سالِگان است
چه دانم من که من طفل از کنونم ؟
۱۶ولی طفلم طفیلِ آن قدیم است
که میدارد قرانش در قرونم
۱۷سخن مقلوب میگویم که کردهست
جهانِ بازگونه بازِگونم
۱۸سخن آنگه شنو از من که بِجْهَد
از این گردابها جانِ حَرونم
۱۹حدیث آب و گِل جمله شُجون است
چه یک رنگی کنم؟ چون در شُجونم
۲۰غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید
ولی در ابرِ این دنیایِ دونم
۲۱خمش کن خاکِ آدم را مشوران
که این جا چون پری من در کمونم
۲۲