از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
۱تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب
شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
۲میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش
آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم
۳چون درون طرهاش دریافتم دل را عجب
در درون مشک رفتم عنبری را یافتم
۴گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش
می پرد پرک زنان که شکری را یافتم
۵گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل
عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم
۶گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند
می کشانش روسیه که منکری را یافتم
۷در میان طرهاش رخسار چون آتش ببین
گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
۸چون گشاید لعل را او تا نثار در کند
گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم
۹چون دکان سرپزان سرها و دلها پیش او
هست بیپایان در آن سرها سری را یافتم
۱۰چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او
من برون از هر دو عالم منظری را یافتم
۱۱من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب
گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
۱۲من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را
ترک آن کردم چو بیصف صفدری را یافتم
۱۳من همیکشتی سوی تبریز راندم می نرفت
پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم
۱۴