چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
۱همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
۲گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
۳من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
۴عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
۵روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
۶چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون در این جا بیقرارم آخر از جاییستم
۷