گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم
۱یوسفانند که درمان دل پردردند
که ز مستی بندانند که ما درمانیم
۲ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند
چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم
۳ما خرابیم و خرابات ز ما شوریدهست
گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم
۴کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس
کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم
۵مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار
که سزای سر صدریم و یا دربانیم
۶هر کی از صدر خبر دارد او دربان است
ما ز جان بیخبریم و بر آن جانانیم
۷من نخواهم که سخن گویم الا ساقی
می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم
۸خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم
بار ما می کشد و ماش همیرنجانیم
۹یار ما داند کو کیست ولی برشکند
خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم
۱۰سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم
ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم
۱۱یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است
ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم
۱۲بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است
ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم
۱۳