چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
۱آن کمیت عربی را که فلک پیمای است
وقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم
۲خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاه
شیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم
۳در زندان جهان را به شجاعت بکنیم
شحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم
۴زنگیان شب غم را همه سر برداریم
زنگ و رومی چه بود چون به وغا بستیزیم
۵قدح باده نسازیم جز از کاسه سر
گرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم
۶ز آخور ثور برانیم سوی برج اسد
چو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم
۷اندر این منزل هر دم حشری گاو آرد
چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم
۸موج دریای حقایق که زند بر که قاف
زان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم
۹بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار
صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم
۱۰گلرخان روی نمایند چو رو بنماییم
که بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم
۱۱وز سر ناز بگوییم چه چیزید شما
سجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم
۱۲گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما
روی ناشسته و آلوده و بیتمییزیم
۱۳آهوان تبتی بهر چرا آمدهاند
زانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم
۱۴چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیم
ور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم
۱۵تاب خورشید ازل بر سر ما می تابد
می زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم
۱۶طالع شمس چو ما راست چه باشد اختر
روز و شب در نظر شمس حق تبریزیم
۱۷