گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
۱این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
۲گفتهای جان دهمت نان جوین می ندهی
بیخبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
۳گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت
دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
۴متفرق شود اجزای تو هنگام اجل
تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
۵منشی روز و شبم نیست شود هست کنم
پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
۶هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح
پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
۷هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است
پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
۸تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم
در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
۹گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است
چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
۱۰طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا
پیش از آن که بروم نظم غزلها نکنم
۱۱