منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
۱ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
۲سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
۳چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
۴این چه ماه است که اندر دل و جانها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
۵جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش
همه دردی جهان در سر خود مالیدم
۶اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان
من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم
۷هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان
از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
۸زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم
زان گزیدهست مرا حق که تو را بگزیدم
۹بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی است
که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
۱۰اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری است
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
۱۱بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتم
و آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
۱۲شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم
۱۳