از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
۱شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می رسدم
۲هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
۳خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
عاشق سوخته خیره سری می رسدم
۴آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
۵وان دگر بر در آن خانه او بنشسته
که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
۶وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
که ز خاکش صفت جانوری می رسدم
۷