مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
۱هین که بکلربک شادی به سعادت برسید
پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم
۲گر به گرگی برسم یوسف مه روی شود
در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم
۳آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ
خاتم وقت شود پیش من از جود و کرم
۴خاک چون در کف من زر شود و نقره خام
چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم
۵صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود
جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم
۶مرد غم در فرحش که جبر الله عزاک
آن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم
۷بستاند به ستم او دل هر کی خواهد
عدلها جمله غلامان چنین ظلم و ستم
۸آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند
زود بیگانه شود در هوسش خال ز عم
۹گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم
تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم
۱۰