عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
۱جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
۲نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
۳ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
۴نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
۵او فرشتهست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
۶خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم
۷گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
۸نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
۹نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
۱۰سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
۱۱موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
۱۲نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
۱۳عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
۱۴شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
۱۵