ای دل صافی دم ثابت قدم
جئت لکی تنذر خیر الامم
۱سر ننهی جز به اشارات دل
بر ورق عشق ازل چون قلم
۲از طرب باد تو و داد تو
رقص کنانیم چو شقه علم
۳رقص کنان خواجه کجا می روی
سوی گشایشگه عرصه عدم
۴خواجه کدامین عدم است این بگو
گوش قدم داند حرف قدم
۵عشق غریب است و زبانش غریب
همچو غریب عربی در عجم
۶خیز که آورده امت قصهای
بشنو از بنده نه بیش و نه کم
۷بشنو این حرف غریبانه را
قصه غریب آمد و گوینده هم
۸از رخ آن یوسف شد قعر چاه
روشن و فرخنده چو باغ ارم
۹قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ
جنت و ایوان شد و صفه حرم
۱۰همچو کلوخی که در آب افکنی
باز شود آب در آن دم ز هم
۱۱همچو شب ابر که خورشید صبح
ناگه سر برزند از چاه غم
۱۲همچو شرابی که عرب خورد و گفت
صل علی دنتها و ارتسم
۱۳از طرب این حبس به خواری و نقص
می نگرد بر فلک محتشم
۱۴ای خرد از رشک دهانم مگیر
قد شهد الله و عد النعم
۱۵گرچه درخت آب نهان می خورد
بان علی شعبته ما کتم
۱۶هر چه بدزدید زمین ز آسمان
فصل بهاران بدهد دم به دم
۱۷گر شبه دزدیدهای وگر گهر
ور علم افراشتی وگر قلم
۱۸رفت شب و روز تو اینک رسید
سوف یری النائم ماذا احتلم
۱۹