میشدی غافل ز اسرار قضا
زخم خوردی از سلحدار قضا
۱این چه کار افتاد آخر ناگهان
این چنین باشد چنین کار قضا
۲هیچ گل دیدی که خندد در جهان
کو نشد گرینده از خار قضا
۳هیچ بختی در جهان رونق گرفت
کو نشد محبوس و بیمار قضا
۴هیچ کس دزدیده روی عیش دید
کو نشد آونگ بر دار قضا
۵هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد
پیش بازیهای مکار قضا
۶این قضا را دوستان خدمت کنند
جان کنند از صدق ایثار قضا
۷گرچه صورت مرد جان باقی بماند
در عنایتهای بسیار قضا
۸جوز بشکست و بمانده مغز روح
رفت در حلوا ز انبار قضا
۹آنک سوی نار شد بیمغز بود
مغز او پوسید از انکار قضا
۱۰آنک سوی یار شد مسعود بود
مغز جان بگزید و شد یار قضا
۱۱