قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
۱قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
۲واله و شیدا دل من بیسر و بیپا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
۳بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
۴سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
۵گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
۶زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر کُهِ قاف است کنون در پی عنقا دل من
۷طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
۸صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
۹عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
۱۰بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من
۱۱