سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
۱سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او
تشنهتر است هر زمان ماهی آب خواه من
۲درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من
۳چند شود زمین وحل از قطرات اشک من
چند شود فلک سیه از غم و دود آه من
۴چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
۵جانب بحر رو کز او موج صفا همیرسد
غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من
۶آب حیات موج زد دوش ز صحن خانهام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
۷سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم
دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من
۸خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
۹در دل من درآمد او بود خیالش آتشین
آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من
۱۰گفت که از سماعها حرمت و جاه کم شود
جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من
۱۱عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است
نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من
۱۲لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش
زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من
۱۳از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو
راه زند دل مرا داعیه اله من
۱۴