دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
همچو کسان بیگنه روی به آسمان مکن
۱رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی
بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن
۲باده خاص خوردهای جام خلاص خوردهای
بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن
۳چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان
چشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن
۴چون سر صید نیستت دام منه میان ره
چونک گلی نمیدهی جلوه گلستان مکن
۵غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردش
نیست چنان کسی که او حکم کند چنان مکن
۶خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهی
گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن
۷خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود
خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن
۸بند برید جوی دل آب سخن روا نشد
مشعلههای جان نگر مشغله زبان مکن
۹