تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشتهام ای قمر چو جان من
۱از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
۲بندهام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
۳جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
۴چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
۵چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
۶من چو که بینشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
۷شاد شده زمانها از عجب زمانهای
صاف شده مکانها زان مه بیمکان من
۸از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من
۹