از دخول هر غری افسردهای در کار من
دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
۱دررمید از ننگ ایشان و خبیثیها و مکر
از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من
۲خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی
کو کند از خاکساری درهم این هنجار من
۳ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم
و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من
۴شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجا
ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من
۵آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود
یا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من
۶خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا
بر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من
۷ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرم
زانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من
۸گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورند
خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من
۹صبر کن تا دررسد یک مژدهای زان مه لقا
صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من
۱۰صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا
رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من
۱۱گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان
کی رود بوی دل و جان یم دربار من
۱۲ور رود از دیگران بو از خدیوم کی رود
از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من
۱۳کز شراب جان من رویدهمی تبریز در
لالهها و گلبنان بر شیوه رخسار من
۱۴ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست
ای هوای نازنین و شاه بیآزار من
۱۵من قیاسی کردهام رشک تو را در حق او
لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من
۱۶ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب
بشنود بیداریت این لابههای زار من
۱۷بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست
سنگها از هر طرف بر سینه سگسار من
۱۸از کرم مپسند این را کاین سوار جان من
جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من
۱۹ور فروآید به جز خرگاه تو من از خدا
من فنای محض خواهم ای خدایا بار من
۲۰دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی
درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من
۲۱دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود
من پشیمان گشتهام زان صنعت و کردار من
۲۲من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود
بر زمین می زد همی دندان پرزهرار من
۲۳کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد
ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من
۲۴