دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
که دمم بیدم تو چون اجل آمد بر من
۱دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد
سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
۲خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل
بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
۳زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام
در خرابی است عمارت شدن مخبر من
۴شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند
زود انگشت برآرد خرد کافر من
۵پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع
از همه تشنهترم من بده آن ساغر من
۶بنده امر توام خاصه در آن امر که تو
گوییام خیز نظر کن به سوی منظر من
۷هین برافروز دلم را تو به نار موسی
تا که افروخته ماند ابدا اخگر من
۸من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش
که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
۹