تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین
۱آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین
پیش نور رخ او اختر را پنهان بین
۲نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر
صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین
۳جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی
رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین
۴هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
۵خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
۶هست میزان معینت و بدان میسنجی
هله میزان بگذار و زر بیمیزان بین
۷نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ
می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
۸سحر کردهست تو را دیو همیخوان قل اعوذ
چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین
۹چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان
اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
۱۰چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد
چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
۱۱ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی
چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین
۱۲همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن
چند مغرور لباسی بدن انسان بین
۱۳روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین
پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین
۱۴گر تو عاشق شدهای حسن بجو احسان نی
ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین
۱۵لابه کردم شه خود را پس از این او گوید
چونک دریاش بجوشد در بیپایان بین
۱۶