مرغ خانه با هما پروا مکن
پر نداری نیت صحرا مکن
۱چون سمندر در دل آتش مرو
وز مری، تو خویش را رسوا مکن
۲درزیا، آهنگری کار تو نیست
تو ندانی فعل، آتشها مکن
۳اول از آهنگران تعلیم گیر
ور نه بیتعلیم، تو، آن را مکن
۴چون نهای بحری به بحر اندر مشو
قصد موج و غره دریا مکن
۵ور کنی پس گوشه کشتی بگیر
دست خود را تو ز کشتی وا مکن
۶گر بیفتی هم در آن کشتی بیفت
تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
۷چرخ خواهی؟ صحبت عیسی گزین
ور نه قصد گنبد خضرا مکن
۸میوه خامی، مقیم شاخ باش
بیمعانی ترک این اسما مکن
۹شمس تبریزی مقیم حضرت است
تو مقام خویش جز آن جا مکن
۱۰