ای ببرده دل تو قصد جان مکن
و آنچ من کردم تو جانا آن مکن
۱بنگر اندر درد من گر صاف نیست
درد خود مفرستم و درمان مکن
۲داد ایمان داد زلف کافرت
یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
۳عادت خوبان جفا باشد جفا
هم بر آن عادت بر او احسان مکن
۴گرچه دل بر مرگ خود بنهادهایم
در جفا آهستهتر چندان مکن
۵عیش ما را مرگ باشد پرده دار
پرده پوش و مرگ را خندان مکن
۶ای زلیخا فتنه عشق از تو است
یوسفی را هرزه در زندان مکن
۷چون سر رندان نداری وقت عیش
وعدهها اندر سر رندان مکن
۸نور چشم عاشقان آخر توی
عیشها بر کوری ایشان مکن
۹نقدکی را از یکی مفلس مبر
از حریصی نقد او در کان مکن
۱۰شب روان را همچو استاره مسوز
راه خود را پر ز رهبانان مکن
۱۱شمس تبریزی یکی رویی نمای
تا ابد تو روی با جانان مکن
۱۲