ای به انکار سوی ما نگران
من نی ام با تو دودل چون دگران
۱سخن تلخ چه میاندیشی
ای تو سرمایه جمله شکران
۲بر دل سوختهام آبی زن
که تویی دلبر پرخون جگران
۳ز غمم همچو کمان تیر مزن
چه زنی تیر سوی بیسپران
۴با گل از تو گلهها میکردم
گفت من هم ز وی ام جامه دران
۵گفت نرگس که ز من پرس او را
که منم بنده صاحب نظران
۶که چو من جمله چمن سوختهاند
ز آتش او ز کران تا به کران
۷مه و خورشید ز عشق رخ او
اندر این چرخ ز زیر و زبران
۸بحر در جوش از این آتش تیز
چرخ خم داده از این بار گران
۹کوه بستهست کمر خدمت را
که شماریش ز بسته کمران
۱۰بانگ ارواح به من میآید
که بگو حالت این بیصوران
۱۱با که گویم به جهان محرم کو
چه خبر گویم با بیخبران
۱۲ظاهر بحر بود جای خسان
باطن بحر مقام گهران
۱۳ظاهر و باطن من خاک خسی
کو بر این بحر بود ره گذران
۱۴غزل بیسر و بیپایان بین
که ز پایان بردت تا به سران
۱۵