ای تو پناه همه روز محن
بازسپردم به تو من خویشتن
۱قلزم مهری که کناریش نیست
قطره آن الفت مرد است و زن
۲شیر دهد شیر به اطفال خویش
شاه بگوید به گدا کیمسن
۳بلک شود آتش دایه خلیل
سرمه یعقوب شود پیرهن
۴نور بد و شد بصر از آفتاب
آب بنوشد ز ثری یاسمن
۵بلک کشد از بت سنگین غذا
با همه کفرش به عبادت شمن
۶قهر کند دایگی از لطف تو
زهر دهد دایه چو آری تو فن
۷گردد ابریشم بر کرم گور
حله شود بر تن مؤمن کفن
۸بس کن از این شرح و خمش کن که تا
بلبل جان خطبه کند بر فنن
۹