بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
۱سجدهگه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
۲خسته و بستهست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
۳دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
۴دل بنمودم که ببین خون شدهست
دید و بخندید دلستان من
۵گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
۶گفتم قربان کیام یار گفت
آن منی آن منی آن من
۷صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیدهٔ گریان من
۸جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمهٔ حیوان من
۹نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من
۱۰آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدرهٔ ایمان من
۱۱بندهٔ این آبم و این میر آب
بندهتر از من دل حیران من
۱۲بس کن گستاخ مرو هین خموش
پیش شهنشاه نهاندان من
۱۳