خداوندا چو تو صاحب قران کو
برابر با مکان تو مکان کو
۱زمان محتاج و مسکین تو باشد
تو را حاجت به دوران و زمان کو
۲کسی کو گفت دیدم شمس دین را
سؤالش کن که راه آسمان کو
۳در آن دریا مرو بیامر دریا
نمیترسی برای تو ضمان کو
۴مگر بیقصد افتی کو کریم است
خطاکن را ز عفو او غمان کو
۵چو سجده کرد آیینه مر او را
بر آن آیینه زنگار گمان کو
۶همو تیر است همو اسپر همو قوس
چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو
۷هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت
نظیرش در ولایتهای جان کو
۸بجز از روی عجز و فقر و تسلیم
ببرده سر از او از انس و جان کو
۹ز غیرت حق شدش حارس و گر نی
مر او را از که بیم است پاسبان کو
۱۰به پیشانیّ ِ جانها داغ مهرش
کسی بیداغ مهرش در قران کو
۱۱به نوبتگاه او بین صف کشیده
به خدمت گر همیجویی مهان کو
۱۲نباشد خنده جز از زعفرانش
بجز از عشق رویش شادمان کو
۱۳بجز از هجر آن مخدوم جانی
دل و جان را به عالم اندهان کو
۱۴خداوند شمس دین از بهر الله
که لایق در ثنای او دهان کو
۱۵زبان و جان من با وصل او رفت
به شرح خاک تبریزم زبان کو
۱۶همه کان هست محتاج خریدار
بدان حد بینیازی هیچ کان کو
۱۷