به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو
۱تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو
۲چو شاه بینشان عالم بیاراست
من از شکل و نشان گویم زهی رو
۳چو نور لامکان آفاق بگرفت
من از جا و مکان گویم زهی رو
۴به پیش این دکان که کان شادی است
من از سود و زیان گویم زهی رو
۵به پیش این چنین دانای اسرار
کژی در دل نهان گویم زهی رو
۶چو استاره و جهان شد محو خورشید
فسانه این جهان گویم زهی رو
۷اوان قاب قوسین است و ادنی
حدیث خرکمان گویم زهی رو
۸از آن جان که روان شد سوی جانان
بر هر بیروان گویم زهی رو
۹حدیثی را که جان هم نیست محرم
من از راه دهان گویم زهی رو
۱۰چو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم زهی رو
۱۱