دل و جان را طربگاه و مقام او
شراب خم بیچون را قوام او
۱همه عالم دهان خشکند و تشنه
غذای جمله را داده تمام او
۲غذاها هم غذا جویند از وی
که گندم را دهد آب از غمام او
۳عدم چون اژدهای فتنه جویان
ببسته فتنه را حلق و مسام او
۴سزای صد عتاب و صد عذابیم
کشیده از سزای ما لگام او
۵ز حلم او جهان گستاخ گشته
که گویی ما شهانیم و غلام او
۶برای مغز مخموران عشقش
بجوشیده به دست خود مدام او
۷کشیده گوش هشیاران به مستی
زهی اقبال و بخت مستدام او
۸پیمبر را چو پرده کرده در پیش
پس آن پرده میگوید پیام او
۹نکرده بندگان او را سلامی
بر ایشان کرده از اول سلام او
۱۰چه باشد گر شبی را زنده داری
به عشق او که آرد صبح و شام او
۱۱وگر خامیکنی غافل بخسپی
بنگذارد تو را ای دوست خام او
۱۲ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
کشانیدت ز پستی تا به بام او
۱۳ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
بدادت دانش و ناموس و نام او
۱۴مقامات نوت خواهد نمودن
که تا خاصت کند ز انعام عام او
۱۵به خردی هم ز مکتب میجهیدی
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او
۱۶به خاکی و نباتی و به نطفه
ستیزیدی درآوردت به دام او
۱۷ز چندین ره به مهمانیت آورد
نیاوردت برای انتقام او
۱۸به وقت درد میدانی که او او است
به خاکی میدهد اویی به وام او
۱۹همه اویان چو خاشاکی نمایند
چو بوی خود فرستد در مشام او
۲۰سخنها بانگ زنبوران نماید
چو اندر گوش ما گوید کلام او
۲۱نماید چرخ بیت العنکبوتی
چو بنماید مقام بیمقام او
۲۲همه عالم گرفتهست آفتابی
زهی کوری که میگوید کدام او
۲۳چو درماند نگوید او جز او را
چو بجهد هر خسی را کرده نام او
۲۴شکنجه بایدش زیرا که دزد است
مقر ناید به نرمیو به کام او
۲۵تو باری دزد خود را سیخ میزن
چو میدانی که دزدیدهست جام او
۲۶به یاریهای شمس الدین تبریز
شود بس مستخف و مستهام او
۲۷خمش از پارسی تازی بگویم
فؤاد ما تسلیه المدام
۲۸