از حلاوتها که هست از خشم و از دشنام او
میستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
۱دامهای عشق او گر پر و بالم بسکلد
طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
۲چند پرسی مر مرا از وحشت و شبهای هجر
شب کجا ماند بگو در دولت ایام او
۳خون ما را رنگ خون و فعل میآمد از آنک
خونها می میشود چون میرود در جام او
۴وعدههای خام او در مغز جان جوشان شده
عاشقان پخته بین از وعدههای خام او
۵خسروان بر تخت دولت بین که حسرت میخورند
در لقای عاشقان کشته بدنام او
۶آن سگان کوی او شاهان شیران گشتهاند
کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او
۷الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می
تو ببین در چشم مستان لطفهای عام او
۸دست بر رگهای مستان نه دلا تا پی بری
از دهان آلودگان زان باده خودکام او
۹شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود
پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او
۱۰