قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو
۱کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو
کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو
۲رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو
۳چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم
نه از آنم که سر کشم ز غم بیامان تو
۴بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بیدلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو
۵کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو
سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو
۶مَلَک و مردم و پری مَلِک و شاه و لشکری
فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو
۷چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو
۸ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت
مَلِکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو
۹همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان
همه عالم نوالهای ز عطاهای خوان تو
۱۰به نواله قناعتی نکند جان آن فتی
که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو
۱۱چه دواها که میکند پی هر رنج گنج تو
چه نواها که میدهد به مکان لامکان تو
۱۲طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو
نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو
۱۳جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی
به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو
۱۴به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان
که روان است کاروان به سوی آسمان تو
۱۵خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو
که ندانی نهان آن که بداند نهان تو
۱۶تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون
که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو
۱۷شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو
۱۸