از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
انبه شده قالبها تا پرده جان گشته
۱از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر
زهر از هوس دریا آب حیوان گشته
۲در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده
بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته
۳اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
۴دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت
و آن غمزهاش از دریا بس سخته کمان گشته
۵دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی
سوگند به جان دل کان کار چنان گشته
۶از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی
دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته
۷در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش
در پختن این شیران تا مغز پزان گشته
۸از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه
تا قالب جان پیشه بیجا و مکان گشته
۹گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است
وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته
۱۰از بهر چنین سری در سوسنها بنگر
دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته
۱۱شمس الحق تبریزی درتافته از روزن
تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته
۱۲