ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
۱ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید
بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده
۲از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم
مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده
۳بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده
عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
۴از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت
چون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده
۵خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی
ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
۶از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده
۷