دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
انگشت برآورده اندر دهنم کرده
۱دل از سر غمازی یک وعده از او گفته
درخواسته من از وی او نیز کرم کرده
۲عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده
این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده
۳از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی
لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
۴از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن
کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
۵ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود
این جمله هستی را در حال عدم کرده
۶وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را
تا جمله حوادث را انوار قدم کرده
۷ده چشم شده جانها چون نای بنالیده
چون چنگ شده تنها هم پشت به خم کرده
۸بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی
وز بهر حسودان را در صورت غم کرده
۹اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی
کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده
۱۰