دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
هم خلوت و هم بیگه در دیر صفا رفته
۱با آن مه بینقصان سرمست شده رقصان
دستی سر زلف او دستی می بگرفته
۲در رسته بازاری هر جا بده اغیاری
در جانش زده ناری آن خونی آشفته
۳و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید
از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته
۴دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند
تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
۵از حسن پری زاده صد بیدل و دل داده
در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته
۶نوری که از او تابد هر چشم که برتابد
بیدار ابد یابد در کالبد خفته
۷از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون
وین طرفه که آن بیچون اندر دل بنهفته
۸از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل
و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته
۹