کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
خوش بود این جسمها با جانها آمیخته
۱این صدفهای دل ما با چنین درد فراق
با گهرهای صفای باوفا آمیخته
۲روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین
لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته
۳وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده
بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته
۴گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده
بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته
۵خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده
آب همچون باده با نور صفا آمیخته
۶شادیا روزی که آن معشوق جانهای لقا
آمده در بزم مست و با شما آمیخته
۷مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش
تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته
۸تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده
لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته
۹آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف
قفلهای بیوفایی با وفا آمیخته
۱۰سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده
تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته
۱۱ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی
ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته
۱۲یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن
ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته
۱۳در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش
صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته
۱۴قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا
نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته
۱۵خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده
پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته
۱۶جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان
گرچه این جا هست جانها با غلا آمیخته
۱۷از پی آن جان جان جانها چنان گوهر شده
مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته
۱۸آخر دور جهان با اولش یک سر شده
ابتدای ابتدا با انتها آمیخته
۱۹در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا
تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته
۲۰