هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
که بود در تک دریا کف دریا به کناره
۱چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیدق
رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
۲چو بدان بنده نوازی شدهای پاک و نمازی
همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره
۳تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد
تو در این شاه نگه کن که رسیدهست سواره
۴نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت
به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره
۵که بود آب که دارد به لطافت صفت او
که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره
۶تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره
تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره
۷چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم
که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره
۸تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی
تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره
۹همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده
تو شتر هم نخریده که سکسته است مهاره
۱۰بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند
تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره
۱۱