هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه
۱بجز از دست فلانی مستان باده که آن می
برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه
۲بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی
به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه
۳نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی
منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه
۴نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد
نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه
۵به دهان تو چنین تیغ نهادهست نهنده
مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه
۶که خیالات سفیهان همه دربان الهند
نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه
۷نگذارند غران را که درآیند به لشکر
که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه
۸چو ندیدهست نشانه نبود اسپر و تیرش
چو نخوردهست دوگانه نبود مرد یگانه
۹