عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی
۱چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه
عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی
۲ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد
غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی
۳دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را
گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی
۴نادره طوطی که توی کان شکر باطن تو
نادره بلبل که توی گلشنی و لعل خدی
۵لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون
آینهٔ هر دو توی لیک درون نمدی
۶عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف او
بحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی
۷هیچ قراری نبود بر سر دریا کف را
ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی
۸ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبود
نیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی
۹کف همگی آب شود یا به کناری برود
ز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی
۱۰موج برآید ز خود و در خود نظاره کند
سجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی
۱۱جمله جانهاست یکی وین همه عکس ملکی
دیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی
۱۲