عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنی
از جهت خستهدلان جان و نگهبان منی
۱همچو علی در صف خود، سر نَبَری از کف خود
بولهب وسوسه را تا نکنی راهزنی
۲راهزنان را بزنی تا که حقت نام نهد
غازی من حاجی من گرچه به تن در وطنی
۳ساقی جام ازلی مایهٔ قند و عسلی
بارگه جان و دلی گنجگه بوالحسنی
۴جنبش پَرّ مَلَکی مطلع بام فلکی
جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی
۵باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا
عربدهشان یاد دهی با منشان درفکنی
۶از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد
گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی
۷خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو
نام کسی گو که از او چون گل تر خوشدهنی
۸